خاطرات کودکی در ظفرقند
مختصات و مشخصات اجتماعی ،فرهنگی و اقتصادی
خاطرات کودکی در ظفرقند

کودک همراه پدر بزرگ صبح زود از منزل خارج و به راه افتاد از کنار استخر پر از آب و زیبای روستا گذشت و پس از گذر از کوچه ها و باغ ها به دشت با صفای که نسیم صبحگاهی صورت را نوازش می کرد رسید و مسیر خاص خرمنگاه را ادامه داد تا به خرمنگاه ده وارد شد در همان زمان افراد دیگری که برای کوبیدن خرمن پدر بزرگ طبق قرار قبلی سحر به خرمنگاه  برای باد دادن خرمن ( جدا کردن گندم از گاه ) آمده بودن در حال آخرین مرحله الک کردن و تمیز کردن گندم پدر بزرگ بودند همه اهل ده تقریبا آنجا بودند هرکس مشغول کار خود بود  شور و نشاط و تلاش وعجله برای کار به چشم می خورد. 

پدر بزرگ بعد از اتمام کار خرمن کوب با نام خدا کپه گندم را صاف کرد و بالای آن با انگشت سبابه با آنکه سواد نداشت نوشت الله و بعد برای هریک از افرادی که کار کرده بودند  چند پیمانه (که کاسه بزرگ مسی بود ) به آنها داد و بعد فردی که نگهبان خرمن ها بود( نگهبان خرمن ضمن مراقبت برای افراد خرمنگاه نیز آب خنک تهیه می کرد و در محل اتاقک خرمنگاه نگهداری می کرد تا هرکس لازم دارد استفاده نماید) را صدا زد و سهم او را نیز داد  سپس برای فقرا هر کدام را به اسم در داخل ظرف های جدا پیمانه کرد بقیه خرمن را با کشیدن خط به سه قسمت کرد و با پیمانه پس از شمردن داخل ظرف هایی که از قبل آمده کرده بود ریخت کودک پرسید پدر بزرگ چرا خط کشیدی  با پاسخی محکم و خشنود گفت : پسرم یک قسمت آن زکات است وامسال الحمدالله محصول خوبی داشته ایم . بعد از جدا  کردن زکات  سهمی نیز برای سادات محل و چوپان جدا کرد و درب گونی ها را دوخت و کف خرمن را جارو کرد و بعد در جای آن ایستاد و دو رکعت نماز شکر خواند  . کودک سئوال کرد چرا نماز خواندی پدر بزرگ پاسخ داد : نماز شکر نعمت بود و همه اش عنایت خدا است .

بعد اتمام کار اگر کسی سئوال می کرد که خرمن شما تمام شد ه یا نه  در صورتی که تمام شده بود می گفتند بله -برکت بو - یعنی  برکت خدا بود

لازم به یاد آوری است :  پس از سپردن خرمن به خرمن کوب (به زبان محلی چوم کش می گفتند ) آن را  توسط اسب ،مادیان ،قاطر  و الاغ  و وسیله ای که که به آنها می بستند همانند یک صندلی بود که چرخهای آن دارای تیغه های آهنی بود و هنگام راه بردن در روی خرمن که به دور آن می گشتند باعث خرد شدن می شد و هنگام سحر وقتی که نسیم ملایم صبحگاهی می وزید با بالاریختن آن گاه را از دانه جدا می کردند

خاطره کودکی در ظفرقند

هنگام غروب آفتاب برای رفتن به خانه دایی کودک در کوچه ها در حال حرکت بود به هر فرد ی می رسید  طبق توصیه پدر و مادر سلام می کرد او هیچ کس را بدرستی نمی شناخت و همه بزرگتر ها  اگر مرد بودند پاسخ می دادند  السلام علیکم  دایی جان ، عمو جان و ... واگر زن بودند با پاسخ سلام عمه جان خاله جان و .. می گفتند کودک فکر می کرد مرسوم است و دلیل آن را نمی فهمید تا بعدها متوجه شد همه اینها از خاندان و نسب او هستند و نمی دانسته !

وقت شرعی مغرب شد و کمتر کسی رادیو داشت بر سر هرکوچه و گذری مردی از روستا شروع به اذان گفتن کرد  و صدای اذان در سرتا سر محل ها بگوش می رسید و بر سر جوب وسط روستا مردم در حال وضو گرفتن و رفتن به مساجد بالا و پایین بودند  اکثرا ذکر گویان بسمت مسجد می رفتند ایکاش عکسی از آن زمان ها می توانستم تهیه  و منتشر کنم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۱ساعت 8:0  توسط م .ا .ظفرقندی  |